درادرا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

درای مامان دنیا و بابامرتضی

عید فطر مبارک

سلام گل مامان می خوام از وبلاگت عید فطر رو به همه تبریک بگم.عید همتون مبارک روزجمعه تولد پرهام بود خاله شیلا زنگ زد گفت بعد از ظهر بریم بیرون.رفتیم قره خاچ .خاله شیلا دستش درد نکنه یک کیک خوشمزه پخته بود اونجا خوردیم خیلیم خوش گذشت راستی خاله ملان اینام از خوی اومده بودن ماکو اونام اومده بودن قره خاچ. تو این عکس ببین عین خانما وایستادی داری عکس می گیری   خانم خانما و 3 پسر خاله   این بدون شرحه فقط دو تای پشت سری رو ببین (بابا و عمورضا)   تو این عکس هم اقا (بابای مامان جون)عینک دودی زده بود ژست گرفته بود.مامانی خیلی دوستش داره&nb...
21 مرداد 1392

تولد درا

درای عزیزم تو 1 مهر 1391 ساعت 5:05 بدنیا اومدی.جیگر مامان از موقعی که بدنیا اومدی دختر خوشگلی بودی همه می گفتن ماشالله چقدر خوشگله .مامان گلم چون دکتر گفته بود ساعت 11 من رو عمل می کنه منم صبحونه نخورده رفتم بعد تازه ساعت 1 آقای دکتر تشریف آورد گفت برو بستری شو ساعت 3 میام.من هم از ساعت 1 رفتم یستری شدم حتی نذاشتن ناهار بخورم آقای دکتر محترم ساعت 5 تشریف آورد .موقعی که به دنیا اومدی خیلی گرسنه بودی منم که شیر نداشتم ولی خیلی بجه خوبی بودی اصلا گریه نمی کردی همه بچه ها تو اتاق ونق ونق می کردن ولی تو خیلی دخمل خوبی بودی .همش دسست رو می خوردی مارچ و مارچ راه انداخته بودی.اینم یک عکس از روز تولدت در بیمارستان جیگر من ...
20 مرداد 1392

شیرین کاری های درا خانم

سلام مامانی شرمنده اصلا فرصت نمی کنم وبلاگت رو اپدیت کنم.حالا که اینقدر شیرین شدی که من باید هر روز یک مطلب ازت بذار فرصت نمی کنم.مامان بد مامان جان این روزاخیلی بانمک شدی(با نمک بودی بانمک تر شدی) هر جا که میریم همه با تو مشغول میشن.کلی دلبری می کنی . برای خودت لالا میگی البته یالا یالا پتوت رو بغل میکنی و دستت رو می زنی به پتو می گی یالا یالا برای عروسکت آیدا خانم لالایی می گی برای مامان لالایی میگی خلاصه دلم برات بگه شدی قند عسل اسم این عروسکه آیدا خانم هستش .عروسک اینوره خراب شده ولی تو خیلی خوشت میاد ازش . هی با خودت تکرار می کنی می گی آلای لای نمی فهمیم چی میگی خواهشا هر کی تو فرهنگ لغت کودکش با این کلم...
20 مرداد 1392

روز مادر

سلام گلم دیروز روز مادربود از اینجا دست همه مامانهای گل رو می بوسم.مامانی دیروز اولین باری بود که همه روز مادر رو به من تبریک میگفتن.منم کلی ذوق می کردم.خیلی دوست دارم مامانی.هر روز بیشتر عاشقت می شم.خیلی شیرین شدی فقط دست دستی می کنی.منتظری یکی باهات حرف بزنه تا تو بخندی.از اون درای بداخلاق پیش دیگه خبری نیست. دیروز بابایی برام کادوی روز مادر یه ادکلن خریده بود بوشخیلی خوب بود عکسش رو بعدا میذارم تو سایتت.
12 ارديبهشت 1392

عید تا به امروز

سلام مامانی شرمنده از موقعی که شروع بکار کردم اصلا فرصت نمی کنم وبلاگت رو به روز کنم.انقدر کار دارم که نگو .تو اداره که اصلا وقت نمی کنم سرم رو بخارونم تو خونه ام که ناهار و تمیز کردن خود خونه و غذا دادن به توی فسقلی عوض کردن پوشکت. خلاصه بدجوری سرم شلوغه.شرمنده مامانی انقدر بانمک شدی که نگو.اداهای جدید یاد گرفتی .دست دستی می کنی .موقعی که می خندی با دماغت یک حالت خنده دار به خودت میگیری خیلی بانمک می شی میگم بگیرم بخورمت. دندون در اوردی عزیزم یکی رو 23 فروردین یکی هم که 6 اردیبهشت یعنی دیروز دیدمشون.وقتی می خندی اون مروارید کوچولو تو دهنت خیلی خوشگل دیده می شه.جیگرم. مامانی اگه بخوام از مسافرت بگم،عید امسال می خواستیم ی راست بریم شم...
8 ارديبهشت 1392

اولین روز کاری و دلتنگی من

سلام مامانی امروز اولین روزی هستش که اومدم اداره .خیلی دلم برات تنگ شده بدجوری بهت عادت کردم.مامان جون هم میگه تو هم بی تابی می کنی.لحظه شماری می کنم تا ساعت 2 بشه و زوتر تو رو ببینم. خیلی دوست دارم
14 فروردين 1392

خاطرات 6 ماهگی

سلام جوجوی مامان مامانی شرمنده ام اصلا وقت نمی کنم عکس های جدیدت رو تو وبلاگت بذارم.قربونت برم خیلی شیرین شدی.اینجا می خوام همه مطالب رو یک جا می ذارم.تو 6 ماهگی یاد گرفته بودی اواز می خوندی با زبون و لبت صداهای عجیبی در می اوردی.بوووووووو می کردی جوجوی من. مامان جونم اینجا اذیت می کردی خوابت می اومد ما هم کالسکه رو اوردیم و تو رو گذاشتیم توش تو هم انچنان خوشت اومده بود که نگو.اروم گرفته بودی اینجا هم بابایی اغوش بسته بود تو رو تو خونه می گردوند منم که می خواستم عکس بگیرم بابایی نمی ذاشت می گفت با زیر پوش هستم بلاخره یک عکس بی نظیر ازتون گرفتم تو این عکس اولین باری بود که خودت برگشتی ولی الان خیلی حرفه ای شدی بلافاصله بر می گ...
23 اسفند 1391

واکسن 4 ماهگی

مامانی شرمنده یک خورده سرم شلوغه نمی تونم مطالبت رو دقیقا تو روزهای خودشون رو سایتت بزارم.عسلک مامان بردیم واکسن 4 ماهگیت رو زدیم وزنت 6.250 کیلو و قدت 65 سانت بود عزیزم.چون می ترسیدم تب کنی از اونجا رفتیم خونه مامان جون ولی خدا رو شکر طرف صبح تب نکردی ولی شب که اومدیم خونه خودمون تب کردی من اونقدر می ترسیدم هی با بابایی پاشویت می کردیم.تا ساعت 4 صبح من بالا سرت وایستادم از اون به بعد تبت بک خورده پایین اومد بعد بابایی بیدار شد و بالا سرت وایستاد خدا رو شکر تا صبح بهتر شدی جیگرم.اینم از عکس های اون روز.  اینجا اماده شده بودی بریم بهداشت اینجا  بعد واکسن زدنت بود(خونه مامان جون) قربونت برم اینجا هم شب خونه خودمون وقتی ...
8 بهمن 1391

تولد اینور

درا جان 91/10/23 تولد 7 سالگی اینور (دختر عمه ات)بود .مامانی اون روز ما زودتر از بقیه رفته بودیم خونه عمه روشنک.اول اروم بودی ولی رفته رفته داد و بیدادی ،انچنان گریه ای راه انداخته بودی که می تونم بگم که تولد کنسل شده بود همه داشتن تو رو نگاه می کردن.برای این که تولد رو به هم نزنیم و تو هم یک خورده اروم بشی دیگه نموندیم زودی اومدیم خونه.از اونجایی که شما خیلی خوش اخلاق بودی اون روز زیاد نتونستیم عکس بگیریم.هر کاری کردیم که اروم بشی مثلا جوراب شلواریت رو دراوردیم .اخه بیشتر اوقات وقتی گریه می کنی جوراب شلواری یا شلوارت رو که در میارم اروم می شی به خاطر همین تو این عکسها جوراب شلواری تنت نیست.ولی می خوام بدونی هرچقدر هم که اذیت کنی باز من عاشق...
27 دی 1391